جمشید پیمان: گهی جامه ات سبز و گاهی سیاه

گهی جامه ات سبز و گاهی سیاه
رُخ ات شد بنفشین و روحت ؛ تباه!

زدی بر پلیدی و ناراستی
زبان را و خود را فرو کاستی
همه مایه ات شد دروغ و فریب
شتابیدی از اوج سوی نشیب
سپردی به نابخردان کار خویش
به اهریمنان دادی افسار خویش
امیدت به دیو و ددان از چه بود؟
چرا تکیه دادی به باد و به دود؟
چه دیدی به رخساره ی ناکسان
که کردی بزرگی طلب زین خسان
نماندی به یک رسم و ره استوار
شدی در بیابان به غولان دچار
گهی جامه ات سبز و گاهی سیاه
رُخ ات شد بنفشین و روحت ؛ تباه!
چرا هر زمان رو به یک درگهی
ندارد چرا جان تو فرّهی؟
چرا دل به پتیاره گان بسته ای؟
ز نیکو دلان از چه بگسسته ای
به این شیوه ها، گر پری زاده ای
وگر شاه یا آدمی زاده ای
به پستی گرائیده ای پا کشان
نباشد زنیکی به جانت نشان!

You may also like...

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *