”حماسه جنگی نابرابر به روایت یک شاهد“ قسمت اول

عکس سی خرداد

بمناسبت  ۳۰ خرداد سرآغاز مبارزه مسلحانه قهرآمیز با رژیم پلید آخوند

. . . سالها در رؤیاها و آرزوهایم بود که روزی برسد که در ایران یک رهبری داشته باشیم حامی فقرا و محرومان و مستضعفان و صادق و مایه گذار و . . . در یک کلام از رهروان مولا علی (ع)، که علیه ظلم و فساد قیام کند و رژیم شاه را سرنگون کند، تا مردم نفسی بکشند و خیر و برکت و سعادت دنیا و آخرت نصیب این مردم شود. من در یک خانواده مذهبی که پدرم شغل خیاطی داشت و یک قاری قرآن و فردی بسیار مذهبی و متدین و سرپرست ”هیئت خیریه کمک به ایتام و مستمندان“ شهرمان بود و حدود ۱۴۰خانوار فقیر و بی بضاعت را در ۱۰ سال پایانی زمان شاه سرپرستی میکرد و مورد حمایت و امین مردم بود و کمک های خیریه مردم را جمع آوری و بین این خانواده های بی بضاعت توزیع میکرد، بعضاً مرا هم همراه خودش میبرد تا هم کمک کارش باشم و هم درد مردم را از نزدیک ببینم و ارزشهای انسانی کسب کنم و . . . تا آنکه سالهای ۵۶ و ۵۷ رسید و قیام ضدّ سلطنتی شکل گرفت و توده های بجان آمده به خیابانها ریختند، اکثر قریب به اتفاق مردم مثل من فکر میکردند  که خمینی همان فرد ایدآل است! من هم مثل خیلی از جوانان آن روزگار شب و روز نداشتیم و مدام به خیابانها میریختیم و با شعارهای مرگ برشاه و سلام برآزادی خواستار عدالت اجتماعی و آزادی زندانیان سیاسی میشدیم، ایرانی را میخواستیم بدون زندانی سیاسی و بدون فقر و تبعیض و سرشار ازنعمت آزادی. من هم مثل بقیه جوانان آن روزگار و مثل خیلی از دوستانم روزها که از خانه برای شرکت در تظاهرات بیرون میزدیم روی شکم هایمان با ماژیک شعار مرگ برشاه و درود بر خمینی مینوشتیم و روی ساق پایمان هم اسم خودمان را مینوشتیم تا اگر با تیر سربازان و یا ساواکی ها شهید شدیم هم هویت حقیقی و هم هویت حقوقی و خانوادگی مان مشخص باشد (البته خیلی از همان دوستان و همرزمان که اشاره کردم و بر شکم هایشان شعار درود برخمینی مینوشتند، سه سال بعد توسط خمینی شکنجه و تیرباران شدند که اسامی تعدادی از آنها را به اسم دارم- یادشان بخیر و راهشان گرامی و پر رهرو باد. بگذریم) بالأخره آن روز رؤیایی (۲۲ بهمن) فرا رسید و رژیم شاه سرنگون و به زباله دان تاریخ  افکنده شد و قیام مردم به پیروزی رسید، چند روز قبل از آن هم خمینی از پاریس به تهران پرواز کرد و بلافاصله بعد از ورود به ایران بر مسند امور ممکلت تکیه زد و نخست وزیر تعیین کرد و شورای به اصطلاح انقلاب!! راه انداخت، کمیته های انقلاب!! ، سپاه پاسداران و دادسراها و دادگاههای انقلاب!! و همه پرسی ”آری یا نه؟“ به جمهوری اسلامی!! و تشکیل مجلس خبرگان ارتجاع بجای مجلس مؤسسان که قولش را داده بود و بعد هم تدوین قانون اساسی ارتجاع و . . . که همگان میدانند و موضوع بحث این نوشتار نیست.

همه اهرم های قدرت در اختیار خمینی بود، هنوز دو ماه بیشتر از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی نگذشته بود که یکی از مسؤلین جنبش ملّی مجاهدین شهرمان، زندانی سیاسی زمان شاه برادر مجاهد سیدرحیم حاج سیدجوادی را ربودند و او را شکنجه میکردند و اطلاعات درونی سازمان را از او میخواستند، النهایه او را در بیابانهای اطراف شهر رهایش کردند (که نشریه مجاهد آن ایام بطور کامل موضوع را به اطلاع عموم رساند) چندی بعد دستگیری مجاهد قهرمان محمدرضا سعادتی را شاهد بودیم و اتهامات مضحک جاسوسی شوروی سابق به او زدن و آنهمه جنایت و رذالت که ننگ و فضاحت تاریخی آن بر پیشانی خمینی تا ابد حک شد. همچنین حملات و هجمه های چماقداران به جنبش ملی مجاهدین در همه شهرها وتهاجمات به دکه های نشریه فروشی و میتینگها و تظاهرات و سرکوب همه احزاب و جریانات سیاسی در تهران و سراسر ایران با دستورات صریح بالاترین مسؤلین ارگانهای رژیم خمینی و سردمداران حزب جمهوری اسلامی(حزب بهشتی و خامنه ای و رفسنجانی) با عربده ها نعره ها و شعارهای ”  حزب فقط حزب الله – رهبر فقط روح الله“  فضای فشار و خفقان و سرکوب عریان و ایجاد رعب و وحشت را بر همه جا سایه افکن کرده بودندء آن روزهای  من مثل خیلی های دیگر فکر که میکردیم خمینی خودش آدم بدی نیست ولی اطرافیانش آدم های بدی هستند و خمینی را محصور کرده اند و او از کم و کیف قضایا بی اطلاع است!. من اگر چه خودم زمان شاه زندان نبودم ولی گزارشاتی که از زندانها می آمد را پیگیرانه دنبال میکردم، مثلاً میدانستیم که رفسنجانی، عسگر اولادی، ربانی شیرازی، معادیخواه مهدوی کنی و . . . در زندان شاه وضعشان خراب است و در طیف جریان راست ارتجاعی بوده اند ، میدانستیم که بهشتی در آلمان امام جماعت مسجدی بوده و آدم بغایت فرصت طلبی است و قبل از به قدرت رسیدنش و رئیس شورای عالی قضایی شدنش او را می شناختیم و ما میدانستیم که مهندس بازرگان و سحابی و صباغیان و یزدی. . .  لیبرالهایی هستند که با هرگونه انقلابی گری و مواضع ضد استثماری فاصله های زیادی دارند. میدانستیم که بنی صدر هم از چه قماشی است و در یک کلام همه آنها فرصت طلبانی هستند که بویی از انقلابی بودن نبرده اند و بر موج انقلاب و خونهای ریخته شده سوار شده و بادمجان دور قابچین های سفره های خونین و خیانت بار هستند. یادم هست وقتی اولین بار در میان جمعی از دوستان از یکی از منابع خبری مطمئن مان  اسامی شورای انقلاب خمینی را شنیدیم همگی بهت زده و انگشت به دهان با هم زدیم زیر خنده،  خنده های دردناک و حیرت آور!!؟ (چون بجز آقای طالقانی، هیچ فرد مترقی دیگری در آن جمع به اصطلاح شورای انقلاب نبود) ولی کماکان من و خیلی از ماها فکر میکردیم این موضوع گذرا است و خمینی طبق وعده ها و حرفهای خودش به حوزه و طلبه خانه خواهد رفت و با روشنگری و مبارزات سیاسی اوضاع به سامان خواهد شد. تا آنکه در تابستان ۵۸ نواری از خمینی توسط یکی از پاسداران که سعی میکرد مرا جذب سپاه پاسداران کند به دستم رسید که خمینی در یک جلسه خصوصی حرفهایی راجع به مجاهدین زده بود و خودش دستور سرکوب میداد و خط و خطوط میداد و . . . . که وقتی آن نوار را شنیدم مثل برق گرفته ها شده بودم. خمینی در آن نوار انبوهی مزخرفات و تهمت ها و حرفهای بغایت ارتجاعی و دجالانه و رذیلانه و بی شرمانه که تصورش را هرگز حتی برای یک لحظه هم نمیکردم، زده بود که تازه فهمیدم این آب گل آلود از کجا سرازیر میشود! این نوار نقطه چرخش من شد و فهمیدم که چاه خمینی خیلی عمیق تر و منجلاب خمینی خیلی  کثیف تر و متعفن تر از آنچه در زمان شاه دیده و شنیده بودم میباشد. ناگفته نگذارم مواضع پدر طالقانی و هجرت پدر و مواضعش در مجلس خبرگان، همچنین پیامهای پدر طالقانی برای مجاهدین و موضع گیریهای رو در روی خمینی دجال و ضد بشر، من و ما را خیلی سمت و سو داد. با همه این احوال در هر نشستی و هر صحبتی که با مسؤلین مجاهدمان داشتیم مدام ما را از هرگونه چپ روی کردن و هرگونه خشونت و کار مقابله به مثل پرهیز میدادند. بواقع در تمام مدت دوسال و چهارماه فاز سیاسی حتی تا آخرین روزهای قبل از ۳۰ خرداد روزی نبود که مورد تهاجمات سبعانه و یورش های وحشیانه  چماقداران خمینی و دستگیریها و شکنجه های کمیته چی ها و پاسداران خمینی و به آتش کشیده شدن دکه ها و کتابفروشی ها و بگیر و ببندهای عمله خمینی واقع نشده باشیم، ولی باز هم مدام به خویشتنداری و صبر و متانت انقلابی و کار افشاگرانه انقلابی از طرف مسولینمان فرا خوانده میشدیم. تاریخچه درخشان فاز سیاسی بازگو کننده دو جریان سراپا متضاد از دو اسلام (اسلام تحریف شده ارتجاعی و تحمیلی و انحصار طلبانه و خشن و شکنجه گر که شیخ فضل الله نوری و روح الله خمینی آنرا نمایندگی میکردند، و در آن سوی دیگر و ۱۸۰ درجه در نقطه مقابل آن اسلام بردبار و مترقی و انقلابی و رحمت و رهایی که مسعود رجوی و مجاهدین خلق ایران آن را بازگو و معرفی و به آن عمل میکردند) دو طرز تفکر، دو نگرش، دو جریان و دو نیروی سراپا متضاد و متخاصم و رو در روی هم، خمینی مرتجع و فرصت طلب و دزد بزرگ انقلاب و دجال و دروغگو و فریبکار با عمله شناخته شده اش مثل بهشتی و رفسنجانی و خامنه ای، خاتمی و روحانی و همه عوامل ریز و درشت فرصت طلب حوزه های جهل و جنایت، خود را نماینده خدا و نایب امام زمان معرفی میکردند و در طرف دیگر آن مجاهدین خلق ایران با رهبری مسعود رجوی و حمایت های پدر طالقانی و نیروهای انقلابی و دانشجویان و دانش آموزان و کارگران و زحمت کشان محروم  و بخصوص طیف وسیعی از زنان آگاه و انقلابی و آزاده ایران، خواهان رهایی و رفاه وترقی مردمشان با پرداخت هر بهایی برای دست یابی به آن بودند و از حقوق حقه خلقشان سر سوزنی کوتاه نمی آمدند. این صف آرایی آنقدر قوی و زیبا و عمیق و قاطع بود که خمینی را که همه اهرم های قدرت را در اختیار داشت؛ به وحشت انداخت. خمینی فکر میکرد چون روزی که وارد تهران شد شش میلیون نفر به استقبالش آمدند و عکس او را در ماه جستجو میکردند و ماکزیمم اعتماد را نثارش میکردند، برای همیشه و با هر وضعیتی که داشته باشد و هر خیانتی که بکند باز هم مردم همان دید را به او خواهند داشت! زهی خیال باطل، خمینی نمیفهمید و این درک و شعور را نداشت که در همان مدت کوتاهی که طلسم اختناق شکسته بود و تجمعات بالنسبه آزاد شده بود، همان مردم ظرف کمتر از دو سال عکس منهوس او را از ماه به چاه انداختند و در ۵ مهر شعار مرگ بر خمینی در خیابانهای تهران طنین افکن گردید و  پس از سال ۶۰ در اثر فعالیت های همین مقاومت، او به منفور ترین دیکتاتور و چهره در زمان خودش تبدیل شد. البته خمینی نقش محوری و تعیین کننده و هدایت کننده مجاهدین را خوب میشناخت. در عین حال به دلیل کودنی آخوندی و عقب افتادگی تاریخی دیدگاه ارتجاعیش تنها راه را در سرکوب عریان و تمام عیار، و قلع و قمع بی رحمانه مجاهدین و هر ندای مخالفی میدید تا بتواند سلطنت سفیانی اش را ادامه دهد و از تهدیدات عاری کند.  البته او توانست در مدت همان دو سال فاز سیاسی اغلب مخالفین و مدعیان را از دور خارج کند، ولی هرگز زورش به مجاهدین نرسید و اقبال روز افزون و شتابان مجاهدین را به عینه میدید، تا آنکه روز ۳۰ خرداد فرا رسید. مجاهدین در تمام مدت دوسال و چهارماه فاز سیاسی برای پرهیز از درگیری و  ممانعت از حرکات متقابل به مثل با ایادی خمینی،  هر کاری که از دستشان ساخته بود انجام دادند، بارها و بارها به تمامی ارگانهای حکومتی از بالاترین سطح تا پائین ترین آنها مراجعه و بی اغراق هزاران بار شکایت و تظلم کردند، هر دری که متصور بود را زدند، ۵۵ نفر از اعضای سازمان توسط چماقداران به شهادت رسیدند ولی حتی یک گلوله شلیک نکردند. بارها و بارها مغازه های کتابفروشی و دکه های فروش نشریه توسط حزب اللهی های خمینی به آتش کشیده شد. شکایت به مراجع قانونی کردند ولی بغض خود را فرو خوردند و هیچ عمل خلاف قانونی انجام ندادند. با متانت مافوق تصور و با نظم تشکیلاتی شگفت انگیز و درخشان، حتی یک کار خودبخودی و خلاف قانون نداشتند. البته سر سوزنی هم از حقوق حقه و قانونی خود کوتاه نمی آمدند و هرگز از اصول و پرنسیپ های خود عدول نکردند و هیچگاه نان به نرخ روز نخوردند و در مقابل دیو خمینی که تنوره میکشید مرعوب نشدند و  سر خم نکردند. مجاهدین هرگز شرافت خود را نفروختند و با یک مبارزه سیاسی و افشاگرانه و در عین حال ایدئولوژیک در سراسر ایران  خط درست پایداری و اسلام انقلابی را پیش بردند و برگ زرینی در تاریخ ایران رقم زدند و البته حجت را بر همگان تمام کردند.

خمینی میخواست دستگاه حکومتش را یکپایه کند و رئیس جمهورش را که با قوانین خود او سر کار آمده بود را کنار بگذارد. او آخرین قطرات دموکراسی را از بین برد. در این نقطه دیگر سکوت کردن و تن دادن به این دیکتاتوری و فاشیسم مذهبی و خلافت سفیانی و سلطنت فرعونی خمینی، معادل نفی ماهیت انسانی و آزادگی و شرافت خویشتن خویش بود. البته ایستادن در مقابل خمینی و نه گفتن به او دل شیر می خواست و بهایش فوق العاده سنگین و فوق طاقت انسان بود. اینجا بود که مجاهدین با اقتباس و با پیروی از مولا و مقتدایشان حسین ابن علی سیدالشهداء بدون هیچ  تعلّل و حساب و کتابی تصمیم عاشورایی خود را گرفتند و با پرداخت بالاترین قیمت و فدای تمامیت دار و ندار خود  پا به میدان نبرد گذاشتند و با موضعگیری تاریخی  رهبرشان برادر مجاهد مسعود رجوی شرافت یک خلق را با نثار همه چیز خود پاس داشتند، حرف مجاهدین همان سخن امام حسین بود که در برابر حکومت خودکامه یزید فرمود: ”الا انّ الدّعی و ابن الدّعی قذرکزنی بین اثنتین  السّلّه و الذلّه  و هیهات منّاالذلّه “ آهای مردم ایران و همه آزادگان جهان آگاه باشید آین خمینی حرام لقمه فرزند حرام لقمه (از نسل خبیثه شیخ فضل الله نوری) ما را مخیّر کرده که یا سلاح بدست بگیریم و با او به نبرد برخیزیم و یا سکوت ذلت وار و تن دادن ذلیلانه به حکومت او را بپذیریم، ولی ما را شایسته نباشد که خفت و ذلت پیشه کنیم و ما میجنگیم و تا آخرش در میدان هستیم“ . مجاهدین و بخصوص رهبری آنها معنی این حرف و این تصمیم گیری را هم خیلی خوب می فهمیدند ولی در بزنگاه تاریخ که باید سخت ترین تصمیمات گرفته میشد و بین عزت و شرافت یک خلق و سازمان پیشتازش و یا خیانت و کرنش و زندگی زبونانه یکی را برمیگزیدند، البته که راه مبارزه قهرآمیز مسلحانه با پرداخت سنگین ترین بها را با افتخار برگزیدند. آری به همین دلیل ۳۰خرداد سرفصل سرفصل هاست و روز جبر مبارک است که البته خمینی به ما تحمیل کرد ولی برای ما سرمنشأ عزت و شرافت و سربلندی و ماندگاری شد و خمینی  منفور جهانیان و رذل ترین حکمران تاریخ لقب گرفت. ”انّا اعطیناک الکوثر فصلّ لربک وانحر انّ شانئک هوالأبتر “ 

                                                               خرداد ۹۵    

  داوود حاج فتحعلی  

You may also like...

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *