حمید اسدیان: شمه ای از خروار- درباره خوکچه ای که به جهنم سلام گفت!

حمید اسدیان

حمید اسدیان

خائنان، مطرودان،

درهم شکسته و،

حقیر.

با تاول زخم نهفته یهودا در روح،

و غربیلهای برای آن کس که دشنه خونچکان را 

با آستین سفیدش پاک میکند،

گونه های سرخ از غازه بی شرمی را میآرایند.

ورودی:

در ایام صباوت، یعنی زمانی که تازه سر از تخم در آورده و در فضای روشنفکری دهه ۱۳۴۰ نفس می کشیدم، برای اولین بار رمان کوتاه کافکا به نام «مسخ» را خواندم. تا مدتها گیج و مبهوت بودم که چرا و چگونه می شود یک آدم تبدیل به عنکبوت یا سوسک شود. این «بهت» تنها ناشی از قدرت شگفت انگیز کافکا در نوشتن نبود. خود مقوله «مسخ» برایم تازه و بدیع بود. از آن پس هم، که یادم نیست چند بار بوده است، هر بار که این رمان کوچک را خوانده ام برایم تفکر برانگیز بوده و با انبوهی سؤال مواجه شده ام.

در ادامه، نمایشنامه ای از «اوژن یونسکو»، نمایشنامه نویس رومانی الاصل که از بزرگان تئاتر پوچی است، خواندم به نام «کرگدن». نمایشامه عجیبی است. این بار نه یک نفر که اهالی شهری یک به یک تبدیل به کرگدن می شوند. پوستها سخت می شود و شاخی بر پیشانی ها می روید. برخورد افراد متفاوت است. کرگدن شدگان در ابتدا سعی در پوشاندن مسخ خود دارند. بعد به مسخ شدن خود عادت می کنند؛ و برخی از تسلیم شدگان به کرگدن، خود براثر مرور زمان، کشف می کنند که کرگدن موجود آن چنان نفرت انگیزی هم نیست! و عده ای هم از زیبایی های کرگدن می گویند! کار به جایی کشیده می شود که تمام اهالی تبدیل به کرگدن شده اند الَا یک نفر. یک نفر به نام برنژه که اتفاقا جلنبرترین فرد شهر هم هست و در شادخواری گوی سبقت از همگان ربوده اما تسلیم نمی شود و انسان می ماند.

بیشتر بخوانید……

You may also like...

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *