لعیا عنصریان شهید قهرمانی که جرمش «بی گناه ترین زندانی» بود

520در350

درست ۳۵سال پیش و در چنین ایامی یعنی در ۷تیر۱۳۶۰ موسوی تبریزی سردژخیم جلاد خمینی که آن زمان حاکم شرع آذربایجان شرقی وغربی و کردستان بود به زندان تبریز رفته و گفته بود: از بین زندانیان، بی گناهترینها را امشب برای اعدام انتخاب کنید.

۱۲نفر از جمله لعیا عنصریان میلیشیای ۱۸ساله، رقیه موتاب پوررضایی، روح انگیز دهقانی، و…. انتخاب شدند و شخصی موسوی تبریزی جنایتکار حکم اعدام آنها را امضاء کرد.

سحرگاه ۸تیر در ساعت ۰۴۰۰صبح، ۱۲قهرمان خلق که اکثر آنها مجاهد بودند، در زندان به طرز وحشیانه ای تیرباران شدند. کینه حیوانی موسوی تبریزی و دژخیمانش به خاطر به درک واصل شدن بهشتی بود که برای انتقام جویی، بی گناه ترین زندانیان را به جوخه اعدام سپرد.

لعیا عنصریان و رقیه موتاب پوررضایی اولین زنان مجاهدی بودند که در شهر تبریز اعدام شدند. در حقیقت فعالیت سیاسی، دستگیری و سپس اعدام این زنان قهرمان مجاهد یک سنت شکنی دیرینه در شهر تبریز بود که تعصب خاصی روی زن وجود داشت. اینکه یک زن زندان برود و بعد هم اعدام شود، برایشان هم باور نکردنی و هم حماسه بود.

لعیا همه وجودش برای سازمان محبوبش یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران بود. او از نسل کبوتران خونین بال میلیشیا بود. نسلی که با عشق مسعود رجوی پا در میدان مبارزه گذاشت و در این مسیر آبدیده شد و هر روز مصمم تر از روز قبل با جسارت و شجاعت تمام طی طریق نمود.

فرازهایی از زندگی کوتاه اما پربار او را از نظر می گذرانیم باشد که ره توشه و آموزشی برای نسلهای آینده باشد.

red stars2

فرازهایی از زندگی میلیشیای قهرمان، مجاهد شهید لعیا عنصریان

مجاهد شهید لعیا عنصریان در سال ۱۳۴۲در یک خانواده متوسط در تبریز بدنیا آمد. او دانش آموز دوم نظری مدرسه بوعلی سینا تبریز و میلیشیایی جنگنده و نترس بود. همواره در پذیرش سختی ها و ریسک پذیری الگو و زبانزد دوستانش بود و محبوب اطرافیان و به خصوص دانش آموزان بود.

در سال ۵۹ مجاهدین در جامعه و بالاخص دانشگاه و مدارس، با محبوبیت گسترده و روزافزونی مواجه بودند. خمینی دجال در وحشت از رشد نیروهای انقلابی، با علم کردن انقلاب ضدفرهنگی، تلاش کرد فعالیتهای مجاهدین را قطع کند. در آن شرایط چماقداران و کمیته چی ها با یورش به میز کتاب و تجمعات مجاهدین به ضرب و شتم میلیشیا می پرداختند. هر روز دهها میلیشیا کتک خورده و مجروح می شد و بسیاری دست، پا یا چشمی را … از دست می دادند.

چهارراه شهناز تبریز هر روز محل بگیر و ببندهای مزدوران چماقدار بود که بساط کتاب و روشنگری های میلیشیا را بر هم زده و آنها را روانه زندان می کردند. انقلاب ۵۷ به سمت اختناق مطلق سیاه مذهبی می رفت. هر روز علیه مجاهدین توطئه و لجن پراکنی میشد، یک روز می گفتند محمدرضا سعادتی جاسوس روس است. یک روز می گفتند از خانه تیمی آنها چه و چه پیدا شده و …

روز ۲۰بهمن ۵۹ زندگی لعیای قهرمان به صورت دیگری رقم خورد. دبیرستان بوعلی سینا که لعیا آنجا درس می خواند، محل تجمعی در اعتراض به حمله روز قبل چماقداران به تظاهرات مادران بود که در حمایت از محمدرضا سعادتی برگزار شده بود.

مزدوران انجمن اسلامی مدرسه این موضوع را بهانه کرده و گفتند دانش آموزان باید مجدد ثبت نام شوند. روز بعد لعیا و همکلاسی های او تظاهرات افشاگرانه ای علیه اهداف رژیم راه انداختند.

ساعت۱۷۳۰ حدود ۵۰الی۶۰پاسدار با ماشین به محل ثبت نام ریخته و لعیا را دستگیرکردند. مادر عنصریان همانجا حضور داشت و گفت: «من نیز همراه دخترم می آیم» و به زور خودش را در ماشین پاسدارها انداخته با لعیا به زندان تبریز رفتند.

زندان تبریز

پاسداران در دادسرای زندان به مادر گفته بودند: «به دخترت بگو یا توبه کند و ندامت بنویسد بعد هم از مدرسه اخراج است. یا باید به زندان برود…».

لعیا با شنیدن این خواسته پاسداران گفت: «مگر گناه من چیست؟ مگر به جز آزادی چیزی میخواهیم؟ مگر خون من از سایر بچه ها که در این مسیر شهید شدند رنگین تر است؟ ما آزادی بیان می خواهیم. نمی خواهیم کسی به ما زور بگوید که عقیده مان چه باشد. می خواهیم خودمان انتخاب کنیم که چگونه زندگی کنیم. نمی خواهیم کسی به ما دیکته کند که چطوری زندگی کنیم. من زندان را انتخاب می کنم».

آری لعیا می توانست بهترین امکانات تحصیل و زندگی را داشته باشد ولی همیشه میگفت: «چطور ممکن است وقتی در مملکت من آزادی نیست و اینطوری آزادی سربریده می شود دنبال زندگی خود باشم؟ هرگز! اگرآسایش و رفاه است برای همه باشد و اگر نیست پس باید برای آن جنگید تا همه از این امکانات بهره مند شوند».

red stars2

لعیا در زندان

لعیا از۲۲بهمن ۱۳۵۹تا ۸تیر۱۳۶۰ که تیرباران شد در زندان تبریز بود.

در آن پروسه فقط ۳بار با خانواده از طریق آیفون و یک بار نیز در عید۱۳۶۰ ملاقات حضوری داشت.

علت عدم ملاقات این بود که در اثر شکنجه صورت او کبود شده و دماغش شکسته بود و مزدوران نمی خواستند کسی متوجه شود که او شکنجه شده است.

در هر ملاقات روحیه او بسیار بالا و جنگنده و شاداب بود و برای کسانی که او را می دیدند نقطه انگیزش و حرکت بود و از او قوت قلب می گرفتند.

لعیا در زندان برای سازمان کمک مالی جمع می کرد. برای زندانیان عادی با کاموا لباس می بافت و پول آن را به شیوه های مختلف از جمله گذاشتن لای جوراب بافتنی به بیرون برای کمک به سازمان می داد و تاکید می کرد حتما به دست سازمان برسد.

لعیا یکبار یک روبالشی به بیرون از زندان داد که به ظاهر یک روبالشی معمولی بود، اما طرف داخلی آن آرم سازمان را به زیبایی تمام دوخته بود. این کار ارزشمند، بعدا از ایران خارج شد و در موزه مقاومت به یادگار گذاشته شد. در سال۶۴، برادر مجاهد مسعود رجوی در یک مصاحبه افشاگرانه حول مقاومت در زندانها، آنرا در پاریس به خبرنگاران خارجی، نشان داده بود.  

red stars2

برخی از رشادتهای لعیا در زندان

لعیا و همرزم قهرمانش رقیه موتاب همواره در پاسخ سوال جلادان که اسم آنها را میپرسیدند، خودشان را میلیشیا معرفی میکردند. هرچند مزدوران آنها را میشناختند و اسم آنها را می دانستند، ولی حسرت اینکه به آنها پاسخ بدهند را بر دلشان گذاشتند.

به خاطر شهامت لعیا و ندادن اسمش به جلادان، یک جریان اعتراضی در زندان برپا شد. به گونه ای که هیچیک از زندانیان زن زندان تبریز در سال۶۰ نام اصلی خودشان را در بیدادگاهها به دژخیمان نمی دادند. آنها اسمشان را لعیا گذاشته و به یک اسم به دادگاه می رفتند و آن  اسم «لعیا» بود.

شکنجه گران به خاطر اوج گرفتن مقاومت در زندان، لعیا را مسبب دانسته و او را شکنجه می کردند. برای مثال او را در جایی به نام قرنطینه که موش و حشرات دیگر بود زندانی می کردند. تنبیه های مختلف/ زدن شلاق و مشت و لگد…. از دیگر شکنجه هایی بود که بر او اعمال شد و حتی بینی اش شکسته شد.

روحیه تهاجمی لعیا به گونه ای بود که برخی از مزدوران زندان گفته بودند: «اگر ما(رژیم) ۱۰۰۰نفر مثل او داشته باشیم هرگز شکست نخواهیم خورد».

لعیا کسی بود که از هیچ لحظه ای برای تهاجم به دشمن غافل نبود. وقتی در زندان برای استحمام فقط ۵دقیقه وقت می دادند، او حتی از این فرصت۵دقیقه ای هم برای تهاجم به دشمن کوتاه نمی آمد، یکبار از لوله های حمام بالا کشیده و در سقف حمام نوشته بود: مرگ بر خمینی

زنان زندانی عادی شیفته او بودند. چون به همه آنها کمک می کرد. به افرادی که سواد نداشتند خواندن و نوشتن می آموخت و برای بچه های آنها کلاس می گذاشت.

بعد از شهادت لعیا یکی از همین نفرات گفته بود که فرزندش پیک ارتباطی لعیا با بیرون بود و حتی توسط جلادان شناسایی شده و شلاق خورده بود.

کمک به دیگران جزئی از منش های مجاهدی او بود. قبل از اینکه دستگیر شود، در ایام تابستان به جنوب شهر تبریز می رفت و برای بچه های بی بضاعت که توان رفتن به مدرسه نداشتند کلاس میگذاشت.

روحیه بشاش او از دیگر صفات انقلابی و مجاهدی او بود. در زندان آخوند فاسد موسوی تبریزی را با اجرای برنامه های طنز به هیچ میشمرد.

 لعیا همیشه کاری می کرد که جلسه دختران معاویه که به اصطلاح برای ارشاد! آنها به زندان می آمدند، به تشنج و تعطیلی کشیده میشد و سپس طنز آنها را برای تلطیف فضای زندانیان اجرا می کرد.

در زندان صبحها با صدای بلند اذان می گفت. اذان او خرق عادتی بود که تا آن زمان زنی جرات ورود به این حیطه را نداشت.

چند ماه بعد از شهادت او، پدر و خواهرش نیز توسط سپاه دستگیر شده و به زندان افتادند.

یکی از زندانیان عادی به پدر گفته بودند: «خوشا به حال شما که چنین دختر شیری داشتید. مبادا ناراحت شوید که او شهید شده است. بایستی به او افتخار کنید که در این مسیر رفت. هر روز ما با اذان او برای نماز بیدار می شدیم و وقتی هم او شهید شد در بند برایش مجلس ختم گرفته و فاتحه خواندیم و درود فرستادیم. نباید برای او گریست چون از اجر او کم می شود» .

او در زندان به همه زندانیان روحیه وشادابی و سرزندگی می داد هرجا او بود جنگندگی بود.

اجازه نمی داد زندانبانان به کسی زور بگویند. یک بار سربازجوی دژخیم زندان به اسم شیخ نوری و تعدادی از پاسداران و اوباشان به زنان زندانی سیاسی زورگویی می کرد. لعیا متوجه شده و از فرصت استفاده کرده و دستهای خود را روی کتف خواهرانی که دور او بودند گذاشته و چنان ضربه ای به این شیخک هرزه زد که یک ماه بستری شد. بعد از اینکه از بیمارستان بیرون آمد گفته بود می خواهم هر طور شده این دختر را اعدام کنم.

آنها به او گفته بودند موضع خودت را در رابطه با مجاهدین و اعلام ۳۰ خرداد مشخص کن. او گفته بود هر چه مجاهدین می گویند من نیز همان حرف را دارم. اگر از زندان بیرون بروم به مجاهدین می پیوندم.

یک بار دیگر سربازجو شیخ نوری وارد بند زندان شده و به آنها گفته بود حق ندارید سرود بخوانید. لعیا به او گفته بود: «بالاتر از سیاهی رنگی وجود ندارد. آیا بالاتر از زندان هم جایی است که بخواهی ما را ببری؟ ما سرود میخوانیم».

دژخیمان که از او کینه ای عمیق داشتند، با بهانه قرار دادن ۷تیر۱۳۶۰ و هلاکت بهشتی، لعیا و ۱۱تن دیگر از فرزندان دلیر مردم تبریز را به شهادت رساندند.

لعیا و رقیه قبل از اعدام شعارهای زیر را سر داده بودند:

 حنیف نژاد دییب دی «اعدام میدانی دا»                    یاشاسین اسلام محو اولسون ارتجاع

(حنیف نژاد در میدان اعدام گفته بود زنده باد اسلام نابود باد ارتجاع)

راه حنیف راه ماست مسعود معلم ماست

و بعد از آن هم سرود شهادت «از سرودهای سازمان مجاهدین خلق» را خواندند.

حاج حسن مدیر اداری زندان تبریز قبل از اعدام به لعیا گفته بود نگران نباش! فقط ۲تیر می زنند و خلاصت می کنند!».

لعیا در پاسخ به این دژخیم خروشیده و گفته بود: «ما مجاهد خلقیم و شهید میشویم و از مرگ خود باکی نداریم، شما مرتجعین و پاسداران باید از مرگ خود بترسید که باید جواب بدهید» آن دژخیم ساکت شد.

همبندانش گفته بودند لعیا یک کاپشن سورمه ای داشت که دوست پدرش برایش آورده بود و او آن را خیلی دوست داشت. بعد از شهادتش دژخیم حاج حسن آن کاپشن را پوشیده و در بند راه می رفت تا بقیه زندانیان را شکنجه روحی کند. او ابلهانه تصور می کرد با به شهادت رساندن لعیا پیروز شده است. در حالیکه اوج ضعف و رذالت خود را نشان می داد.

red stars2

اعلام خبر شهادت لعیا توسط رژیم

شب۸تیر۱۳۶۰ ساعت۱۸۰۰ تلویزیون در خانه روشن بود. خبر اول اعلام اعدام ۱۲نفر از زندانیان از جمله لعیای قهرمان بود. مادرش، اسم لعیا را شنید. ابتدا باور نکرد و در حالی که رو به پسرش کرده بود گفت: اسم لعیا را گفت! برادر لعیا تلاش کرد تا به مادر آرامش بدهد و گفت اشتباه شنیدید. چرا که می ترسید مادر سکته کند. مادر که با شنیدن خبر تعادل خود را از دست داده بود، با پای برهنه در کوچه به راه افتاد. درب خانه تک تک خانه همسایه ها را زده و می پرسید «آیا شما از اخبار خبر اعدام لعیا را شنیدید»؟ آنها نیز مات و مبهوت مادر را نگاه کردند.

مادر بلافاصله به مقابل زندان رفته و گفته بود: «بچه ام را اعدام کردید لااقل جنازه او را به من بدهید. جنازه دخترم را به من بدهید. زمانی که زنده بود به من ملاقات ندادید که بچه ام را ببینم. جنازه بچه ام را به من بدهید…».

دژخیمان خمینی صفت مدتی خانواده را اذیت کرده و نهایتا با بی شرمی و وقاحت خاص جانیان به مادر گفته بودند: «در سردخانه قبرستان وادی الرحمت است. برو آنجا جنازه دخترت را تحویل بگیر..».

وقتی به آنجا رفتند از دور جسد لعیا را نشان داده و گفتند بروید فردا برای دفن بیایید.

نحوه اعدام لعیا و همرزمش رقیه موتاب پوررضایی

خانواده لعیا جنازه عزیز دلبندشان را که تحویل گرفتند متوجه شدند اعدام او به شیوه معمول نبود و اوج کینه و جنایت و دنائت رژیم جانی آخوندها و پاسدران جنایت پیشه اش علیه میلیشیای قهرمان را نشان می داد. به این ترتیب که با ژ- ۳  پنج بار به شکم او شلیک کرده و یک تیر به بازوی چپ او زده بودند. محل تیرها از جلو دایره ای به قطر ۲سانت بود ولی از پشت که گلوله خارج شده بود و دست را کامل متلاشی کرده بود که بسیار تکان دهنده بود.

دژخیمان به دلیل کینه حیوانی شان از زن مجاهد خلق، رقیه موتاب پوررضایی را نیز به طرز شنیعی اعدام کردند. آنها به رحم او شلیک کردند و او به طرز فجیعی شهید شد.

خبر این اعدام دسته جمعی و وحشیانه در شهر پیچید. لعیا و رقیه جزو اولین زنان مجاهد در تبریز بودند که اعدام شدند. درحقیقت با دستگیری و بعد اعدام این زنان قهرمان مجاهد در شهر سنت شکنی شده بود.

در خبری که همان زمان رژیم از رادیو و روزنامه هایش در تبریز برای توجیه جنایت خود منتشر نمود، اعلام کرد که لعیا و رقیه و… به دلیل «فساد اخلاقی» اعدام شده اند. همان شیوه رذیلانه ای که هم اکنون نیز به کار می برد.

این موضوع باعث شد که حتی فالانژها و حزب اللهی های محله نیز برافروخته شده و برای گفتن تسلیت به خانه آنها مراجعه کرده و گفته بودند: «ما به پاکی او قسم می خوریم. اینها همه اش دروغ است. او بود که برای تظاهرات ضدشاه همه ما را می برد. او بود که ملافه و پتوهای خانه را برای مجروحین به بیمارستانها می برد. او پاک ترین دختر محله بود و روزنامه و رادیو دروغ می گویند».

به این ترتیب و به رغم محاصره خانه توسط پاسداران، خانه آنها از جمعیت پر و خالی می شد.

 بسیاری از کسانی که برای گفتن تسلیت با خانواده تماس گرفته یا برای فاتحه خوانی می آمدند را مادر او اصلا نمی شناخت. صدای تلفن یک لحظه قطع نمی شد. مستمرا با آنها تماس گرفته و تبریک و تسلیت می گفتند. همه یک کد مشترک داشتند و می گفتند: «مبادا برای او گریه کنید او قهرمان شهر تبریز است خوشا به حال او که جانانه جنگید».

در زندان نیز بعد از شهادت او در بند نسوان تمام زندانیان عادی زن برایش ترانه میخواندند که:

لعیا گل سرخ من را بردند       لعیا زیبای من را بردند                   دیگر برنگرداندند…

و تا چهلم او زندانیان با لباس سیاه در حیاط زندان هنگام غروب به مدت یک ساعت دور هم جمع شده و در رسای او ترانه می خواندند و می گریستند.

red stars2

قاتلین شهیدان

بنابر اطلاعاتی که بدست آمد قاتل تیرخلاص زن زندان تبریز در آن دوران (سال۶۰)، مزدوری به اسم رسول (معروف به رسول چگان) بود. رسول چگان به اعدامی ها تیر خلاص می زد. او یک چشمش مصنوعی بود برای همین به او چگان می گفتند که به زبان ترکی یعنی یک چشم. او هم چون خمینی جلاد از زجر کشیدن و شهادت مجاهدین لذت می برد.

کما اینکه بعد از زدن تیرخلاص به لعیا، گفته بود: «امشب یک نفس راحت می کشم صدای این دختر را خفه کردم»!

red stars2

روز حساب

آری! شرح مقاومت و جنگندگی لعیای جنگاور و رقیه قهرمان که از نسل کبوتران خونین بال میلیشیا بودند در این کلمات و این صفحات نمی گنجد.

اینها قطره ای از دریای پر تلاطم شهامت، شجاعت، و وفای به عهد نسلی است که با نام مسعود بی پروا همچون پروانه عاشق، در گرد شمع خلق سوخت تا طریق آزادی را بگشاید.

حماسه های خاموش اما پرجوش و خروشی که نسلهای آینده درباره آنها خواهند گفت و شعرها خواهند سرود و چراغ راهشان خواهد شد.

درود بر لعیای قهرمان

روزی که زاده شد

روزی که به دژخیم نه گفت

روزی که با خون خود شرف یک خلق را زنده نگه داشت و دژخیم را سرافکنده و سرشکسته کرد

و روزی که در طنین پرشکوه آزادی و در گلخند نسل آینده حضور خواهد داشت

با یاد و نام او، روز شهادتش در۸تیر۱۳۶۰ را گرامی می داریم.

red stars2

پاورقی ها

(۱)آذر به جان= اصطلاحی است که آذبایجانی ها در زمان مشروطه به قهرمانان مجاهدی که شور آزادی داشتند می گفتند. آذر به جان آذربایجان، به مفهوم آتش به جان

  آنا تبریزی

لوگو سایت ایران آزادفردا logo -

 

You may also like...

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *