من، فروشنده ی هنر، فرهنگ! جمشید پیمان

dokhtar

در ایران،برای لقمه ای نانِ بخور و نمیر، بعضی شعر و قصّه
می فروشند، بعضی چشم و کلیه و بعضی هم فرزند!

دیدمَش
خسته بود و خواب آلود
اهتمامی نبود در چشمش
دست هایش پر از تهی بودند
پا کشان می گذشت و پر ابهام
بود جاری به نقش رخسارش
موجی از بیم و دَرد و نومیدی
در نگاهش زمانه می فرسود.

گفت؛ آقا اگر خریداری
می دهم زیرِ قیمتِ بازار
نقد و قسطی،
توافقی، شرطی
دخترم را ،
بیا، ببین، بَردار!

منِ یک لا قبایِ درمانده
منِ شاعر، منِ نویسنده
بود در چنته ام قصیده،غزل
شعرِ هایکو، پَریسکه، نیمائی
قصّه در ژانر های گوناگون
ــ واقعی، سور رئال و رؤیائی ــ
بودم آنجا خودم فروشنده!

با خودم گفتم ای دریغ، انگار
هست بیش از هزار و اندی سال
که فروشنده ایم در این شهر
از سر اختیار یا اجبار
پاره ی تن یکی، یکی تنِ خویش
این یکی خرقه، آن یکی دستار
این یکی جهل، آن یکی دانش
یک نفر تیرگی، یکی بینش
لقمه نانی مگر به دست آریم
دسته جمعی پیِ خرِ دجّال!

من و زن،
رو به روی دانشگاه
نه شتابی به کارمان،نه درنگ
بی خیالِ هر آنچه می گذرد
چشم در راه یک خریداریم
طفلِ خود می فروشد او ارزان
من،فروشنده ی هنر، فرهنگ!

You may also like...

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *