به یاد امیر(قدرت الله ربیعی) از شهیدان فروغ جاویدان، در سالروز جاودانه شدنش

قدرت الله۰ امیر ربیعی - 222

سالهاست الهه‌ی یادتان را
  کوه و سرو و بوته‌های علف
                            به نیایش ایستاده‌اند
و در سوگتان
سنگ‌های راه هم
در یادهایشان… آرام… می‌گریند.

این روزها که به مردادماه نزدیک می شویم همواره یاد و خاطره هرکدام از بچه هایی که الان در بین ما نیستند ولی همیشه در قلبمان هستند و آن حماسه های عقیدتی و میهنی را با سرفرازی و با خون خودشان آفریدند و مقاومت ما را بیمه کردند، به یادم میاید. به عکس ها که نگاه می کنم از هر کدام یک خاطره و یک رزم و عشق بی پایان در ذهنم خطور می کند و قلبم می لرزد. قلم را زمین میگذارم و لختی فکر میکنم، در میان همه آنها یک فصل مشترک میبینم: پرشور، بیباک، عاشق زندگی، عاشق وطن و اما جنگنده و فداکار برای میهن. این شهدا مطلقا به خود تعلق نداشتند و انگار مال خودشان نبودند، انگار پا به این دنیا گذاشته بودند که همه چیزهای خوب، همه زیباییها و… هر چیز دوست داشتنی را برای دیگری بخواهند و خودشان را فدای آن کنند. خودشان رنگی نداشتند، میخواستند در بیرنگی و در سایه باشند، ولو به قیمت جان یعنی عزیزترین چیزی که هر کس دارد. اما نه!، اینها حتی جان خودشان را متعلق به بقیه میدانستند، برای اینکه آنرا فدیه رهایی نوع بشر بخصوص در وطن اسیر کنند، تا همه انسانها آزاد باشند. به آنها که فکر میکنم یاد برادر عزیزم امیر (قدرت الله ربیعی) میافتم.

سه عکس از قدرت الله ربیعی از شهیدان فروغ جاویدانقدرت الله(امیر) ربیعی

مجاهدی پرشور، سرحال و بانشاط، با قامتی بلند و زیبا، جنگندهای بیباک، کشتی گیر، فوتبالیست… بقول دوستان قدیمیاش برای وصف شور و حال و انرژی بیحدش در جنگ و مبارزه چه در زندان و چه در خارج آن، کلمه کم میآوردند. هر کس یک لقبی به وی میداد، مثلا سرهنگ نترس، پرشور، شجاع و… متاسفانه همه آنها به یادم نیست و بقیه را فراموش کردهام… بله این القاب یک مجاهد خلق از همه چیز گذشته بود. امیر نه تنها بعنوان یک برادر بلکه یک همرزم دلیر از خودگذشته و سرشار برای فدا همیشه در ذهنم است. در سالهای دهه۶۰ که اوج اختناق و خفقان در ایران بود، او در تیمهای عملیاتی بود. هیچ کس به گرد پایش نمیرسید، پاسداران شهر از دستش ذله شده بودند تا جایی که برای دستگیریاش جایزه گذاشتند. تا اینکه در اثر خیانت خائنین یک روز خبر رسید که امیر را در تهران دستگیر کردهاند. بعد از مدتی او را به شهرستان خودمان (بندر ماهشهر) آوردند. اما اجازه ملاقات با او را به ما نمیدادند. بعد از ماهها شکنجه، چون او لب از لب نگشود، دشمن تلاش کرد شاید از طریق خانواده او را به همکاری بکشاند. لذا در حالی که ابتدا دشمن میگفت وی نزد آنها نیست و خبری از او ندارند، یک روز اطلاع دادند که مادرم برای ملاقات وی برود- البته با نیت درهم شکستن او. وقتی دشمن در مقابل اراده مجاهد خلق کم می آورد، همیشه به فکر راههای دیگر بخصوص از طریق خانواده و عواطف خانوادگی میافتد. آنها به مادرم گفته بودند فلانی که همراه امیر بوده، فرمانده وی بوده و همه چیز را لو داده و به ما گفته است که چه فعالیتهایی کردهاند، همه چیز او لو رفته است، ما فقط میخواهیم امیر هم پای آن را امضا کند و دیگر کاری با وی نداریم و بعد از مدتی هم او را آزاد میکنیم. مادر سادهام هم با فکر به اینکه میتواند جگر گوشه اش را که بعد از سالیان دربدری و دوری میتواند از کام مرگ نجات بدهد، گفت این پیام را به امیر خواهد داد. بالاخره ملاقات انجام شد ولی در یک فضای وحشت، دور تا دور آنها پاسداران شب و زشتی و نکبت ایستاده بودند و مادر نیز به خیال خودش با زبان دلسوزانه به امیر گفته بود که مادر همه چیزتان لو رفته، فلانی همه را گفته تو هم بیا و امضا کن و همه چیز تمام میشود. مادر گویا هنوز فرزندش را کامل نشناخته بود و از غوغا و خشم درونش آنطور که باید اطلاع نداشت و البته دشمن به خیال باطل خودش فکر میکرد بالاخره از این طریق روی امیر و شکستن او تاثیر میگذارد. اما هیهات که هنوز مجاهد خلق را نشناخته بود، مجاهدی که هویتش را با نام مسعود و وفای به عهد شروع کرده بود. امیر اما در جواب مادر و البته رو به دشمنان شب که اطرافش را گرفته بودند، با صدای بلند و قاطع میگوید مجاهد خلق هرگز به آرمانش خیانت نمیکند، حتی اگر همه چیز لو رفته باشد. او که اینرا میگوید، بلافاصله مادر را از محل ملاقات خارج می کنند. بعدا که به امیر ملاقات دادند و از سایر دوستانش هم شنیدم شکنجه و بلایی نبود که سر وی نیاورده باشند، اما امیر سروی نبود که با این بادها سرخم کند. بله مجاهد خلق هرگز به آرمانش خیانت نمی کند.

داستان فرار وی که زیر اعدام هم بود، خودش داستان جدایی دارد و وقتی از او سوال میکردند در رابطه با فرارش می گفت مگر دشمن آرزوی زنده دستگیر کردنم را دوباره به خواب ببیند، مگر اینکه جسدم به دست دشمن بیافتد. او قهرمانانه از زندان و درحالی که زیر حکم اعدام قرار داشت، فرار کرد و خودش را به آنسوی مرز به عراق رساند تا در کسوت رزمنده ارتش آزادیبخش دوباره خودش را نشان بدهد.

قدرت الله ربیعی- شهادت در فروغ جاویدان

قدرت الله ربیعی

یادم هست شب قبل از عملیات که برادر مسعود نام عملیات را فروغ جاویدان اعلام کردند، دنبال من گشت و بعد از پیداکردنم گفت دیدی چه اسم قشنگی برای دخترت گذاشتم! آخر اسم دخترم که فروغ است را در آن سالهای خفقان او انتخاب کرده بود. او به من گفته بود اسم او را فروغ بگذارید بیاد فروغ ایران که بالاخره خواهد رسید. و او آن شب این موضوع را به من یادآوری کرد.

او در اوج بود، عاشق زندگی بود، به همین خاطر عاشق خلق و مهین و هدف و هویتش بود. او در اوج هم پرواز کرد، سرفراز با عشق به مسعود و راه او. او به عهدی که بسته بود، با سربلندی وفا کرد و آنطور که خودش گفته بود آرزوی زنده دستگیر شدنش را دشمن به گور برد و جسد پاکش در خاک ایران باقی ماند.

من دیگر سیمای زیبای او را ندیدم. جسدش در میعادگاه تنگه چارزبر در خاک میهن ماند. ولی میدانم بقول برادر مسعود این شهدا تا ابد زنده و جاودانه هستند و خونشان فروغ میهن ما را رقم خواهد زد.

مرداد۹۴

سایت ایران آزادفردا

لوگو مقالات سایت ایران آزادفردا هواداران مجاهدین در آلبانی

You may also like...

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *