فرهنگ و هنر

فرهنگ و هنر

حکیم و شاگردانش

ﺭﻭﺯﯼ ﺣﮑﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ. ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻪ ﺑﺎﺯﯼ ؟! ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺩﺍ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﮐﯿﺴﻪ.....
خرداد ۱۴, ۱۳۹۶

زشتی و زیبایی

روزی، آدم نادانی که صورت زیبایی داشت، به « افلاطون » که مردی دانشمند بود، گفت: ” ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی”. به گزارش.....
خرداد ۱, ۱۳۹۶

حکایت

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای.....
اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۶

وصیت عجیب پدر به پسرش

شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید،میخواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد.....
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۶

روز خدمت این ها را کردم، فراموش نکردند؛ ولی ۱۰ سال خدمت شما را کردم، همه را فراموش کردید

پادشاهی دستور داد ۱۰ سگ وحشی تربیت کنند تا هر وزیری را که از او اشتباهی سرزد، جلوی آنها بیندازند و سگها او را با.....
فروردین ۱۰, ۱۳۹۶

تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی پاره‌ای‌ از مرا

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند.....
فروردین ۶, ۱۳۹۶