فروغ جاویدان، خورشید درخشانی که هرگز غروب نمی کند- قسمت هشتم(آخرین قسمت)

خورشید جهان افروزمهر و محبت مادر

در روز پنجشنبه که گردان ما یکی از یالهای گردنه حسن آباد را تخلیه کرد و به‌طرف عقب آمد وقتی دیدم که همه نفرات به عقب رفتند و آمار صفر صفر شد و دیگر نفری باقی نمانده بود که همراه او باشم پیاده شروع به عقب‌نشینی کردم. در طول مسیر صحنه‌هایی به‌چشم می‌خورد که انگار تابلو عاشورا بعد از ۱۴۰۰سال ولی این‌بار به‌جای دشت کربلا در دشت حسن آباد ترسیم شده بود

صحنه شهادت و درگیری یک مجاهد فروغ جاویدان

فروغ جاویدان شهیدان (

فروغ جاویدان شهیدان

فروغ جاویدان شهیدان شهدای ما در حالی‌که در جنگی تن به تن شرکت کرده بودند در خون تپیده و روی زمین افتاده بودند تعداد زیادی از پاسداران شب نیز نفله شده و به هلاکت رسیده بودند، پاسداران که از نیروهای ویژه بودند عمدتاً دور سرشان نوار قرمز و سبز بسته شده بود و لباس سیاه به‌تن داشتند.

در طول مسیر در چند محل اهالی به‌طرفم آمده و با اظهار همدردی غذاو میوه به من می‌رساندند در یک مورد مادری که فلج بود و روی چرخ نشسته بود در حالی‌که لیوانی آب را در دست داشت با التماس به‌طرفم آمد و گفت که خواهش می‌کنم بعد از سه روز بی‌آبی این آب را بخور و سلام برحسین و لعنت بر خمینی بگو تا دلم خنک شود او را در آغوش گرفته و گفتم که امیدوارم شایسته این همه حمایت شما باشیم و شرمنده از او شدم، وقتی به اسلام‌آباد رسیدم در فرمانداری اسلام‌آباد پشت ماشین تک کابینی سوار شده و با بقیه بچه ها به کرند رسیدم در طول مسیر چندین بار هلیکوپترهای رژیم به بالای تک کابین ما آمد‌ورفت داشت.

فروغ جاویدان صحنه های رزم و تهاجم (۲)غذای گرم

در باز‌گشت وقتی وارد اسلام‌آباد شدیم ازطرف اهالی شهر مورد استقبال قرار گرفتیم. ما نمی‌توانستیم خودروها و سلاحهایمان را ترک کنیم و این اهالی بودندکه غذای گرم تهیه کرده و میآوردند و در خانه هایشان را باز گذاشته بودند. به‌خصوص به خواهران ما مراجعه کرده بودند و تقاضا کرده بودند که آنها که چند شب استراحت نکرده بودند، استراحت کنند و اهالی نگهبانی میدهند و اگر دشمن بیاید اطلاع میدهند. هوا سرد بود اهالی پتو و وسائل گرم به محل استقرار تیمها میآوردند.

مردان آزاده شهرهای اسلام آباد، کرند و… همانند زنان و جوانان و افراد سا لخورده، از بذل هرگونه همکاری با رزمندگان رهایی دریغ نکردند. گفتنی بسیا ر است اما به سیاق «آب دریا را اگر نتوان چشید… هم به قدر تشنگی باید چشید»

چند نمونه از این حمایتهای مردم غیور و آزاده را می آوریم:

=============================================

در آغوش مردم

با خود گفتم: راستی کلمات و واژهها، در برابر عظمت و سیل خروشان، حمایتهای مردم شریف منطقه به فرزندان مجاهدشان، توان ادای حق مطلب را بههیچوجه ندارد. قلبها تپیدن گرفت، چهرهها بشاش و خندان شد کمرها راست قامت شد آخر پیامآور آزادی مردم به کنارشان آمده بود. بله مردم آزاده منطقه آن چه داشتند در طبق اخلاص تقدیم فرزندان خود کردند

مردم در فروغ جاویدانبعد از اسلامآباد روی جاده به ترافیک سنگینی برخوردیم اینها مردم شهرهای کرند و اسلامآباد بودند که با شایعه یی که رژیم پراکنده بود مبنی بر حمله ارتش عراق داشتند به سمت کرمانشاه میرفتند ولی پاسدارها در تنگه چهارزبر را بسته بودند و نه راه رفتن داشتند و نه بهدلیل شلوغی امکان برگشتن، مجبور شدیم پیاده شویم برای راهنمایی آنها که دور بزنند و برگردند تا مسیر باز شود. یک مینیبوس را دیدم که در بد موقعیتی بود و کل مسیر را بسته بود. به سمت آن رفتم. به راننده اش گفتم آقا لطفاً ماشین را بزن کنار. راننده تا مرا دید پرید پایین با آن هیکل درشت و چارشانه اش به راحتی مرا در آغوش گرفته و بلندم کرد و شروع کرد قربان و صدقه مجاهدین رفتن. منهم مرتب میگفتم ترا خدا بزارم زمین الان دوستانم می بینند و آبرویم میرود بعد از اینکه کمی آرام گرفت، میگفت چکار کنم، من براتون چکار میتونم بکنم. که تکرار کردم ماشینت راه را بسته بزن کنار. یک طرف مسیر ارتفاع بود طرف دیگر پرتگاه، یک نگاهی کرد که جا نیست کجا ببرم؟ میدانستم برای یک راننده ماشینش چه ارزشی دارد و نبض شوفر با موتور ماشینش میزند برای همین خجالت کشیدم منظورم را چشم در چشم بگویم. برگشتم و سمت پرتگاه را نشان دادم و گفتم ببر آنور. و رفتم انتظار ندشتم حرفم را گوش بدهد فقط خواستم کارم را کرده باشم وقتی رفتم سوار ماشینمان شوم. دیدم تمام مسافرین مینیبوس که معلوم بود خانواده و همسایه های راننده هستند پیاده شدند و ماشین را هل میدهند راننده هم بیشتر از همه زور میزد و در حالیکه درب را باز کرده بود فرمان را به سمت دره میچرخاند تا اینکه راه باز شد وقتی از کنارش عبور میکردیم برایمان دست تکان میداد و لبخند میزدند. بهراننده نگاه میکردم آنهم به بچه ها خسته نباشید میگفت در چهره اش احساس رضایتی را میدیدم. حتماً میدانست که با این کارش در جنگ ما با رژیم سهمیداشته. گریه ام گرفته بود عهد کردم فردای آزادی ایران نمیگذاریم هیچ رانندهای بدون ماشین بماند

دشت حسن آباد- عملیات کبیر فروغ جاویدان ستون مجاهدین

شرمندتان هستم

رگبار هواپیما و صدای مهیب بمبهایش که بلند، شد روی زمین دراز کشیدیم.

یکمرتبه دیدم یک زن حدود ۴۵ساله که چادرش را بهکمر بسته بود در فاصله ۱۰۰۰قدمی ایستاده شک کردم نکنه راه گم کرده و بدون نفر و توی این درگیری غیر عادی بود. خمیده و سریع رفتم به سمت او تا بگویم از محل فاصله بگیرد، دیدم کلمن آبی را روی زمین گذاشت و با لهجه شیرین کُردی میگفت: شرمندهتان هستم آب خوردن قطع بود این آب را آوردم فقط دست و صورتتان را بشویید خنک شوید. گفتم: مادر اینجا خطرناک است و یک مسیر پوشیده یی را نشان دادم تا برود ولی اصلاً انگار اینهمه گلوله و شلیک برایش بی اهمیت بود و فقط در ذهنش بود که این آب را برایمان بیاورد. و با اشتیاق به صحنه نگاه میکرد.

شادی مردم- فروغ جاویدان           

تا به حال کجا بودید ؟

حوالی ساعت ۱۹۰۰عصر سوم مرداد ماه ۶۷ ازجاده شهرکرند به اسلام آباد به همراه ستون ارتش آزادیبخش عبورمیکردیم انبوهی از مردم منطقه که متوجه شده بودندارتش آزادیبخش بهسوی میهن روانه شده است از طرفین جاده به سمت شهرها و روستاهای خود برمیگشتند و در حین عبور از کنار خودروهای ارتش آزادیبخش استقبال زایدالوصفی از ارتش آزادیبخش بهعمل میآوردند بعضی از آنها تصاویر برادر مسعود و خواهرمریم را بهدست داشتند ما هم با تکان دادن دست و تبسمی بر لب جواب میدادیم و رد میشدیم و در نگاههایمان هزاران سخن و عواطف دوطرفه نهفته بودکه بهدلیل شرایط صحنه نمیتوانستیم پای صحبت آنها بنشینیم یا دوسه کلمه با هم حرف بزنیم. با حداقل سرعت بهحرکت خود ادامه می دادیم. نرسیده به اسلام آباد یک مرد میانسال با لباس محلی که یک تفنگ قدیمی بهدست داشت بههمراه یک جوان ازکنار جاده به سمت خودرو ما دویدند و جلوخودرو ایستادند.وی سلاحش را با یک دست بالا و پایین میآورد، ابتدا ما شک کردیم و بلافاصله با سلاح و حاضر به جنگ از خودرو پیاده شده و به سراغش رفتیم وی که بهشدت برانگیخته شده بود یقه ما را گرفته و داد میدزد: «…تاکنون کجا بودید؟چرادیرآمدید؟!» من سالها منتظر و چشمبهراه چنین روزی بودم، این سلاحم را برای چنین روزی آماده نگهداشته بودم که از این آخوندهای جنایتکار انتقامم ر ابگیرم،…

در ادامه صحبت میگفت: «من با همین سلاح خودم با جانیان رژیم میجنگم ولی یک سلاح دیگر به من بدهید تا به این پسرم بدهم که همراه خودم با پاسداران بجنگد…»

ما چون سلاح اضافی بههمراه خود نداشتیم وی را تحویل یک یکان عقب دار دادیم که موضوع را دنبال بکنند.

مردم در فروغ جاویدان

بر‌گشتیم تا کمکی بکنیم

شایعات و ترفندهای دشمن زبون دیگر کاراییش را از دست داده است. مردم به محض اطلاع از حضور مجاهدین با شور و نشاط یرمیگردند تا به هر طریق ممکن کمک کنند.

مردمی که به خاطر شایعات دشمن به روستاها یا به سمت کرمانشاه فرار کرده بودند، از اینکه شنیده بودند، ارتش آزادیبخش بوده که حمله کرده است به محلهای خود برمیگشتند و میگفتند: که دشمن به ما گفته بود که ارتش عراق است که تهاجم کرده است و ما به این خاطر شهر را ترک کردهایم ولی وقتی فهمیدیم که مجاهدین هستند برگشتیم که کمکی بکنیم که همین ترافیک سنگین مسیر را موجب شده بود که یکانهای ارتش ازادیبخش به این دلیل ساعاتی پشت این ترافیک مانده بودند که نهایتاً مردم بیرون از جاده عبور میکردند و یکانهای پیشروی کننده را بهسمت کرمانشاه بدرقه میکردند.

ای خدا امشب چه شبی ست

دلیر مرد ۳۰ساله‌یی که با لباس محلی به مقر فرماندهی ارتش آزادیبخش آمده بود می‌گفت که از روستاهای اطراف پای پیاده ۴۰کیلومتر آمده است تا اسلحه بگیرد و حساب مزدوران خمینی را بر سد. مرد ۶۰ ساله‌یی که به اصرار اسلحه در‌یافت کرده بود، آن‌را می‌بو‌سید و فر‌یاد می‌زد: “ای خدا امشب چه شبی ست» مرد دیگری که با همسر و سه فرزندش از ایلام آمده بود می‌گفت: «خبر عملیات را که شنیدم این‌جا آمدم تا رزمند‌گان آزادیبخش را زیارت کنم…».

دشت حسن آباد

=============================================

با حود می‌اند‌یشیدم و آرزو می‌کردم:

…با شد که این حمایتهای مردمی، که هر یک حماسه‌یی خاموش و بی‌نام‌و‌نشان که تبلور والای انسانیست، سینه به سینه، مردم غیور منطقه نبرد و تمام ایران زمین با غرور و سر‌فرازی باز‌گو کنند، که چگونه در کنار رزمند‌گان مجاهد ایستادند و مبارزه کردند و در برابر ایلغار آخوندی سینه سپر کردند و همراه مجاهدین به دژخیمان گفتند نه.

دیر نیست که دگر بار این پیو‌ند خجسته بین مردم و مجاهدین در نبرد آخر که تمامیت رژیم آخوندی را به زباله دانی تاریخ بیفکنند.

تا نسوزد بر نیا‌ید بوی عود

پخته داند کا‌ین سخن با خام نیست

پایان

سایت ایران آزادفردا

لوگو مقالات سایت ایران آزادفردا هواداران مجاهدین در آلبانی

You may also like...